تبليغاتX
ســحـــر

ســحـــر

 

نمایشگاه بین المللی گل و گیاه٬ پارک گفتگوی تهران:

 

خواستم عکس هایی که با گوشیم گرفتم رو بذارم٬ دیدم عکس ها با کیفیتی بهتر رو خبرگزاری مهر کار کرده. تصمیم گرفتم عکس های مهر رو منعکس کنم:

 

(البته به این خلوتی نبود !!)

 

دیدن گل و گیاه به روح آدم نشاط میده. من همیشه سعی کرده ام که شاخه ای گل هدیه بدم٬ علی رغم اعتقاد برخی آدم ها که می گویند: هدر دادن پول است!

قسمت اصلی این پست مربوط میشه به فنی به نام بن سای

مسئله ای که به نظرم خیلی جالب و عجیب بود !

توی یکی از بروشور هایی که الان کنار دستمه نوشته:

هنر بن سای ترکیب و تلفیقی است از طبیعت و هنر٬ معنای واژه ی آن در زبان ژاپنی "درخت در گلدان" است.

بن سای در حقیقت تجسم یک درخت کهن در ابعاد کوچک و با سنین بالا که در بعضی موارد سن آن ها به ۸ قرن هم می رسد.

بن سای آمیزه ای از باغبانی٬ هنر و خلاقیت است و یک تابلوی زنده را به اذهان متبادر می سازد.

نمونه ی بن سای رو حدود ۶ ماه پیش توی گل فروشی نزدیک منزل دیده بودم و بسیار متعجب بودم چرا مبلغی بالغ بر  ۸۵۰ هزار تومن را به این گیاه کوتوله که خاصیتی نداشت اختصاص داده بودند.

یک بار از فروشنده پرسیدم و توضیحاتی داد این چنین:

این گیاه رو ابتدا ژاپنی ها با دستکاری ژنتیک تونستن خلق کنن. درختان زینتی و همچنین  درختان میوه ای چون پرتقال هم تونستن در این ابعاد ایجاد کنن. (که البته میگفت میوه اش خوردنی نیست)

در ذهن من این نقش بست که علم بشر داره یواش یواش خطرناک میشه ! فکرشو بکن مردم رو به این گیاهای کوچیک و بی خاصیت بیارن و شاید روزی هم برسه که دیگه اصلا اون پرتقال خوشمزه و آب دار ژنتیکش از بین بره و فقط ما وقتی هوس خوردن پرتقال میکنیم بیاییم بشینیم کنار این درخت پرتقال و نگاش کنیم و لذت ببریم از اینکه ما یه درخت پرتقال (اونم با فن بن سای) در خونه داریم.

در نمایشگاه از فروشنده ی این درختان بن سای پرسیدم: چرا بر روی فلان گلدان زده اید ۱۵ ساله ؟!! من یک سال هم نیست اسم بن سای رو شنیده ام. چطور ۱۵ سال پیش به این پی بردند و حالا به نمایش گذاشته میشه؟

جواب جالبی داشت:

۱۵۰۰ سال پیش چین به این هنر دست یافته بود. اما ژاپن با تحقیق و بررسی در چند سال اخیر این هنر و علم رو کامل کرد و شد اینی که می بینی. این کار با هرس کردن ریشه و شاخه های درختان از سن ۳-۴ سالگیشون صورت میگیره.

جواب سوالام رو تا حدی گرفته بودم. یعنی با جوابی که از راهنما در نمایشگاه گرفتم متوجه شدم این کار ربطی به علم ژنتیک نداره. ولی هنوز برام عجیبه که چطور میشه با زدن ریشه ها و شاخه های یه درخت٬ کوچولو باقی بمونه ؟!! هورمون های گیاهی رو در دبیرستان خونده ام. منظورم اون نیست!

غیر از بن سای٬ یه سری گل ها رو هم با علمی (که ازش به عنوان راز نام می بردند) گل هایی از مثلا آنتریوم در ابعاد یک سوم اندازه ی اصلی هم گذاشته بودند. یا گل های مریم در رنگهای مختلف با بوی های مختلف !

فکرش را بکنید! گل مریم آبی رنگی٬ با بوی گل سرخ !

و جالب استقبال عجیب مردم از گیاهان با فن بن سای بود ...

قیمت ها هم که متناسب با استقبال مردم بود ...

نمونه ای از گیاهان بن سای رو در ادامه ی مطلب می تونید ببینید:

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت توسط سحر السادات مجاب|

 

پـَـریز کوه - (pariz ) - استان لرستان - شهرستان دورود


یه شماره بود که به خط پدرم چند باری زنگ زده بود.

ما هم همه کنجکاو که این شخص کیست؟

پدرم به اون خط زنگ زد کسی جواب نداد و ما همچنان کنجکاو ...

شب٬ من تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم !

گوشیه پدر گرام رو گذاشتم روی بلندگو و داشت یکی یکی زنگ می خورد .. دینگ ... دینگ ..

اون طرف خط: بله؟ (صدای یه خانم بود)

چهره های خونواده همه متعجب که چه کسیست؟

من: سلام.

اوشون: سلام. بفرمایید

من: حال شما خوبه؟

( داشتم کش می دادم احوال پرسی رو٬ بلکه از تون صدا تشخیص بدم آشناست یا نه .)

اوشون: خیلی ممنون. بفرمایید.

حالا نمی دونستم چیکار کنم. در کسری از ثانیه یاد "مزاحم تلفنی" بازی های شب های خوابگاه افتادم. و اولین اسم فامیلی ای که بنظرم رسید رو گفتم:

من: خانم محمدی؟

اوشون: بله. بفرمایید

حالا دیگه واقعا چشمام گرد شده بود !!

در کسری از ثانیه دو زاریم افتاد و فهمیدم که یکی از دوستای قدیمی و اهوازیه مادرمه که اون زمان که مادرم تلفن همراه ندشت شماره ی پدرم رو به اسم مادرم رو ذخیره کرده بود ...

 


رسما تا خرخره خورده بودیم ! یعنی من که اینطور بودم. بقیه رو نمی دونم !

احتمال داشت هر لحظه آب مغز و بناگوش و چشم و ... از گلوم بزنه بیرون (!)

رسیدیم به میدون مطهری. ایستاده بودیم به خنده و گفت و گو که یه موتورپلیس با دو تا سرنشین بهمون نزدیک شدند.

به توصیه ی امین(داداشم) که می دونست هیچ وقت این مدرک لامصب گواهینامه همرام نبود٬ سوییچ رو داخل جیب مانتوم گذاشتم که در وهله ی اول تشخیص ندند من راننده ام و ... !

و باز هم بنا به توصیه ی امین٬ اصلا نگاهشون هم نکردیم و بقولی گزک دستشون ندادیم!

یه دور دورمون زدند و رفتند ....

به ۱ دقیقه نکشید

امین داد زد: فــــــرار کنیــــــــد .... ! فــــــــرار کنیـــــــــد !!

هر کس یه سمت پرید

یکی پشت ماشین سنگر گرفت...

یکی پرید داخل ماشین ...

یکی از رو جوب پرید و رفت پشت درخت ...

خلاصه ! اصلا نمی شد بین زوایای فرار٬ رابطه ای جُست !

ماشین آب پاش (شوینده ی خیابون) اومد یه وره ماشینارو خیس کرد و رفت !

...

نوشته شده در ساعت توسط سحر السادات مجاب|

عکس از منطقه ی نزدیک به آبشار آب سفید- الیگودرز


یادم نیست که چطور شد بحث به این جا کشید

صحبت یکی دو روز نیست که

ما از یه جایی به بعد به موازی هم بزرگ شدیم

ما (لفظ دقیق تر من و تو هست! اما من برای راحتی میگم ما ) ...

ما متفاوت بودیم نسبت به عقاید خونواده هامون. بخاطر همین بود که صمیمیت در ما به وجود اومد.

نه که عشق و این مسائل ها ! نه ! اسمشو بذار یه اتاق اعتراف یه اتاق درد دل. یه جایی که هر وقت به بن بست می خوردیم می رفتیم تو اون اتاق و دیگری می شد شنونده

اما ...

یادمه که آخرین بار گفتی: رازمو بهت گفتم که فکر بد در بارم نکنی . تا اعتماد کنی. تا ببینی منم خودم یه حرفایی دارم

(اون جا بود که به این رسیدم که همه ی اون دوران پـــــــــَــــــر). این جا بود که می دیدم تصوراتم که تا قبلش عین واقعیت بود چقدر با واقعیت فاصله داره !

یادمه که بعدش که اوضاع خونواده ها بیخ پیدا کرد٬ گفتی: دروغ گفتم ! دروغ گفتم !

اما دروغ نمی گفتی

داشتی فرار می کردی

من می دونستم

بار ها بهش فکر کرده ام.

آدما از اعتراف می ترسن

از حقیقت می ترسن

اما من جسورم

با اینکه الان دیگه می دونم به اون اندازه ای که من فکر میکرم وجـــــــود نداشتی و نداری٬ اما نمی ترسم از ناروی تو

هیچ وقت از بدیه دیگران نترسیدم. هیچ وقت !

بار ها ضربه خوردم. اما فقط بخاطر اینکه انسانیتم یادم نره٬ باز فرصت دادم ...

به خودم. به دیگران. به زمونه ...

این تمام حرف من در مورد تو نیست

حرف ها زیاده. اما گفتنی ها کم .

 

 بعدا نوشت:

خداوندگار من!

خیلی مشتاقم بدونم جایگاه آفریده های دو روی ات کجاس؟

کجای قلبتن؟

کجای بهشتتن؟

کجای جهنمتن؟

اصن اینا که گفتی واقعا وجود دارن؟؟ جهنم با آتیش ســـــوزان !؟! ببخشیدا یعنی خیلی ببخشیدااا ! اگر دنیا رو بهتر فرض کنم و جهنمو بدتر٬ با معادلات من دنیات جهنمی تره ها ...

بهشت با حور العیــــــــــــــــــــن. خب اگر واقعی بود که ملت باور می کردن و اینهمه بوالهوس نبود! نه به جون خودت کجای کار دنیات لنگ میزنه که من پیداش نمی کنم ؟؟؟

یه خورده چاشنی رحم و مروت دنیات کمه ...

 

...

 

نوشته شده در ساعت توسط سحر السادات مجاب|

 

پ.ن: وقتی این منظره رو هر روز وقتی میری کلاس و برمیگردی ببینی٬ خدایی هوایی نمی شی ؟؟

از این کوه ( میش پرور (برنجه) ) توی این دو سال٬ در حالت های مختلف و فصل های مختلف عکس گرفته ام ...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت توسط سحر السادات مجاب|

سن ما سن خاصیست !!

نه آنقدر قبولمان دارند که روی حرف هایمان حساب کنند !!

نه آنقدر بچه می پندارندمان که وقتی از جلوی استخر توپ در شهربازی رد می شویم اجازه بدهند برویم داخلش و ...

القصه!

کوهنورد که نیستم. همچنین سنگنورد و حتی دوچرخه نورد !

یعنی حرفی نمی توانم بزنم


(این که نمی توانم در صعود قلم شرکت کنم یکی از دلایلش همین است. که حرفی در هیچ کدام از رشته ها ندارم که بزنم)

تصمیم گرفتم چند عکس از هر برنامه ای که می روم هر از چند گاهی بگذارم

بیشترین خاصیتش این باشد که یادآوری لحظات خوب برای خودمان باشد

و خاصیت کمترش این که ما هویج نیستیم.


با حمید و علی رفتیم دوچرخه سواری. بعد هم از اولین زمین گلف(!) در قم دیدن کرده و یکمکی هم با اصول و قواعدش آشنا شدیم.

 عکس ها با موبایل گرفته شده.

حمید تجویدیان

علی صابری

این هم خودمان در یک برنامه ی دیگر دوچرخه سواری !!

پی نوشت اول: بله! برنامه دوچرخه سواری بود !! ولی انتظار که ندارید در حال رکاب زدن عکس بگیرم. آن هم با موبایل. و اینکه همیشه مورد ظلم واقع می شویم که هیچ کس نیست ازمان عکس بگیرد !

پی نوشت دوم: آقا! این گلف بازا! یک شکم داشتن این هوا !! علتش هم مشخص است دیگر! تمرکزشان بیشتر روی مچ و بازو و به طور کلی٬ قسمت دست و البته یه خورده کمر است

پی نوشت آخر: این مطالب اصلا برای گرفتن مجوز ورود به صعود قلم نیست !!!!

 

نوشته شده در ساعت توسط سحر السادات مجاب|

تازه فهمیده ام می توان دو روی بود!

در جایی یک طور

و در جایی درست عکس آن!

چرا که قریب به اکثریت آدم ها این گونه اند

حال اسمش هر چه باشد!

مصلحت... یا...

وقتی هم که همه اینگونه باشند٬ دگرگونه بودن تو٬ عجیب و مسخره است!

پس می خواهم دو رو باشم!

اگر تا قبل از این در ذهنم این صفت مذموم بود٬ حال پسندیده است

وجدان را هم می توان راضی کرد

نگویید وجدانی که براحتی تن به لجن دهد وجدان نیست! نه! وجدان گاهی باید خفه شود!

و گاهی از گاهی هم بیشتر حتی ...

عادت می کند

عادت هم که اصلی ترین نیاز هر تغییر است !

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت توسط سحر السادات مجاب|

از این روز ها بگویم؟

یا از آن روز ها ؟

از این حال؟

یا از آن حال ؟

حالی که گذشته می شود

احساسی که تاریخ مصرفش گذشته

خدایا

شرم دارم وقتی نامت را از زبان بعضی آفریده هایت می شنوم ...

خیلی گناه داری آخر ... چگونه تحمل میکنی از آن بالا وقتی میبینی ... ؟

خدا تو هی سکوت می کنی و من بیشتر می شکنم ... یک ظرف شکستنی را بردار و بکوب بر زمین. تکه هارا بردار و دوباره بر زمین بزن. و باز هم ... حال با کفش هایت بر روی آن پا بگذار ... خرد و خمیر اش کن!

نگاه کن... کمرم تا شد!

افتخار می کنم ! به این حالم ...

افتخار دارد وقتی تو این گونه مرا می سنجی ...

یادت که نرفته؟ با هم قراری داشتیم...

تو از همان اول می دانستی و من یک خورده بعد از تو... به قدر دو سال .

از ابتدای آفرینش که حساب کنی (و شاید قبل تر از آن حتی) دو سال چیزی نیست. نسبت که ببندی می شود در حد هزارم ثانیه! پس خیلی نیست دو سال! کمتر از پلک زدن ...

ما هر دو می دانیم و این تفاهم بین ماست

از سیگار هایی که نصفه زیر پاهایم له کردم تا یادم نرود ... تا باز به دنبال تفاهم بگردم ... بین خودم و سیگار له شده... از آن هم کمتر بود احساسم! آخری را که تا تهش گذاشتم بسوزد تا کوچکترین شود.

 این شد آغاز من.

 

پی نوشت ۱:

 هر جا ظلمی میبینیم میگن :نگران نباش خدا جای حق نشسته!

خدایا٬

میشه از جای حق بلند شی که حق سر جای خودش

بشینه!!؟

پی نوشت ۲:

آدم است دیگر

یک وقتهایی کش درونی اش در می رود

و آن وقت است که دیگر

به هیچ کس و هیچ چیز و هیچ جا کشش ندارد ...

 

نوشته شده در ساعت توسط سحر السادات مجاب|

* این پست به صورت پی نوشت است:

اول: ما این بار ارادتمان را به آقا فرشید ابراز نمودیم. (از خودش بپرسید)

دوم: برایم تجربه ای شد که حتما در مورد جاذبه های شهرم و همچین ارتفاعاتش٬ بالاخص موقعیت جغرافیایی شان بیشتر بدانم. (تا شایسته تر بتوانم آن ها را معرفی کنم)

سوم: ساکت بودیم این کافه! چرا که شب قبلش ۲ ساعت و نیم بالا سر یه میت بودیم ... عموی پدرم! چهره ی او هنوز در خاطرم است ! بعضی ها حیفند ... و بعضی ها سزاوار و بعضی ...

چهارم: لیلی جان! دستت درد نکنه٬ میخک ها رو خوردم! خوشمزه بودند. فقط کاش زودتر می آمدم در صف و بیشتر گیرم می آمد نه مثه امین آقای خادم ...

پنجم: در راه برگشت بخاطر خجالت همراهانم٬ که گرسنه بودند و نکردند بیان از اون املت مفتکی بخورن(!) فریاد گرسنگی بر آوردند.

در راه برگشت یکی از همین خجالتی ها! گفت: بچه ها! اول بریم فیسبوک(بجای فست فود) یه چیزی بخوریم بعد بریم خونه.

ششم: آنقدر سخت بود برایم که به خاطر بسپارم دوستان شرکت کننده را که نگو! کاش یدو دور معارفه میذاشتید حفظ کنیم !

هفتم: این خواننده هه میگفت: اگه میگم دوست دارم٬ اگه میگم عاشقتم٬ اما تو باور نکن٬ آخه من جوگیر شدم!

پس از اندکی تفکر نتیجه گرفتیم که برخی خواننده ها خوب می گویند. خیلی خـــــــــوب

هشتم: لینک بانک اهدا کنندگان سلول های بنیادی در سمت چپ وبلاگ هست.

نهم: خدایا خیال کردی خود نمی دانیم کارمان شده ازین اتاق ظلمت به آن اتاق ظلمت رفتن؟ آخرش سقف خانه ات را سوراخ می کنم! شاید نور تو به اتاق زندگی بتابد!

دهم: عیدتون مبارک. التماس دعا. حلال کنید. ...

 

 عموی پدرم!

 

نوشته شده در ساعت توسط سحر السادات مجاب|

ما (ینی همون من) را دیده٬ در توجیه عملکرد ورزشی(!) ما می گوید فکر کنم بیش فعال هستی !

(شاید هم گفت در کودکی بیش فعال بودی)

اتفاقا ما در کودکی خیلی ساکت بودیم !

بخدا راست می گویم. این یکی دیگه واقعنی راستکی هست !

زمان کودکی ما حیاط خانه مان(در اهواز) بزرگ بود. توش هم تاب بود هم دوچرخه

کوچه مان هم بن بست بود و مملو از بچه

در کوچه با هم مسابقه ی دوچرخه می دادیم

با هم مارمولک بازی می کردیم

با هم فوتبال بازی می کردیم

با هم لی لی بازی می کردیم.

(یادم نیست دکتر بازی و خاله بازی را )

این اواخر هم اسکیت بازی می کردیم.

اصلا هم اسمش بیش فعالی نبود !

الان کودک بیچاره را کرده اند توی آپارتمان

بیشترین تحرکش هم بازی کامپیوتری ست

آن وقت به اسم "صدمه به خودش" می برندش دکتر. دکتر بیچاره تر(!) هم برایش داروی خواب و ... می نویسد.

هر که را می بینم می گوید بچه م بیش فعال است. شاید بهتر باشد جور دیگری ببینیم. آن طفلک سالم است. زندگی امروزه ی ما جایی اش می لنگد !

پ.ن: دو نکته از مطلب فرا گرفتید. اول: بیش فعال نبودن من. دوم: ساکت بودنم را

بعدا نوشت: مادرمان پسر خاله ای دارد که دو تا پسر دارد. در ظاهر دو تا پسرند اما چشمتان روز بد نبیند. چشمه ای تعریف می کنم. شما خود بخوانید حدیث مفصل ....

امیرحسین داد می زنه: بــــــزن! دکــــــمه رو بزن !!

کامیاب دکمه ی چرخش پنکه سقفی رو می زنه. امیر حسین از رخت خوابا بالا رفته و از یکی از پره های پنکه سقفی آویزوونه. پنکه می چرخه. دورش داره تند می شه. سر امیرحسین گیج می ره٬ دستشو ول می کنه محکم می چسبه به دیوار مقابل.

کامیاب داد می زنه: نوبــــــت منـه! نوبت منــــــــــه!!!

از رخت خوابا می ره بالا و از پره ی پنکه سقفی آویزوون می شه.

امیرحسین می ره دکمه ی پنکه سقفی رو می زنه. پنکه می چرخه تا دورش تند می شه.

سر کامیاب گیج می ره٬ دستشو ول می کنه و پهن می شه رو دیوار مقابل.

امیرحسین داد می زنه: حالا مـــــن ! نوبت منـــــــه

و ...

در ضمن٬ منزلشان باید صبور باشی وقتی لنگه دمپایی را از داخل ظرف غذایت در می آوری ...

 

نوشته شده در ساعت توسط سحر السادات مجاب|

تحمل می کنی ...

همه چیز را

برای چه ؟

اگر نامش عشق است ... این درد ها ...

از آن سوی دیگر عشق !

مسخره است !

دیگر گذشت

زمان عاشق بودن

اگر اسمش را عشق کثیف بگذارم بهتر است ...

مدعی ها ...

اخ خدا

چقدر صبوری تو

اما من منتظر نخواهم ماند

حق گرفتنی است نه دادنی

صبر نمی کنم تا حادثه ای رخ دهد و بگویم آخیش! چوب خدا صدا نداره

این ها را که گفته... خزعبلاتی بیش نیست

توجیهات مسخره ایست که به خوردمان داده اند.

من خوب هستم. بد کسی را نخواسته ام.

دلم به درد می آید. حتی برای شیطان رانده شده. چرا که خدا را بی انتها مهربان می بینم.

نمی ترسم که خدا شیطان را ببخشد!

اندکی یقین دارم ...

حال بیایم بد بندگان خدا را بخواهم؟

می توان محروم کرد. از عشق. عشق رنگ مادی ندارد. وابسته به کس نیست

اما این عشق های کثیف

که حاضر است بخاطرش جسم و روانش را فدا کند

قبول کن مسخره است دوست من!

دلم برایت می سوزد.

خیلی!

ارزش خودت را نمی دانی که عمرت را پای این عشق کثیف هدر می دهی

زمان لیلی و مجنون بازی گذشته

یک شاعر پیدا نمی کنی دیگر!

شاعری که حرف دل بگوید ها

آخری اش شاید مهرداد اوستا بود

 

 پ.ن: جلو چشمانت.... میزند... زخم می زند ... روحش را می بینی که هر لحظه می پژمرد٬ اما نمی توانی کاری بکنی ... چقدر خوب است گذر زمان. چقدر خوب است صبر. اما منتظر مباش خدا حقت را بگیرد.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت توسط سحر السادات مجاب

پرسید: میشه این جمعه بریم کوه؟

گفتم: چرا نشه... حالا چرا؟

گفت: واسه این که یه چند تایی سنگ صاف پیدا کنیم.

پرسیدم: سنگ صاف می خوای چی کار؟!

گفت: واسه لِی لِی میخوام. هر وَخ تو مدرسه با بچه ها لی لی بازی می کنم٬ همش می بازم بهشون.

گفتم: چرا می بازی. تو که قدّت بلندتر از همه س. چرا باید ببازی؟... شاید سنگتو خوب پرت نمی کنی؟

دست کرد توی یکی از جیب های کیف مدرسه اش. یک تکه سنگ کوچک و ناصاف نشانم داد و گفت توی باغچه ی مدرسه پیدایش کرده و از آن به بعد٬ با همان لی لی بازی می کند.

آن وقت ادامه داد: ... چون خیلی صاف نیس می بازم. ببین گوشه هاشو ... یه طرفشم قلمبه س. وقتی می ندازمش نمی اُفته توی خونه ای که دلم می خواد بیفته. وقتی ام می افته همون جایی که دلم می خاد٬ بهش پا که می زنم٬ یا خیلی میره جلو یا یه کم. اینه که همه ش روی خط وای میسته یا می ره بیرون. واسه همین همه ش می سوزم.

پرسیدم: مگه همه تون با یه سنگ بازی نمی کنین؟!

گفت: نه. هر کی واسه خودش٬ یه سنگی داره.

گفتم: خب... از مال اونایی استفاده کن که سنگشون صافه.

گفت: اونا که سنگشونو نمی دن به دیگران... می ترسن ببازن.

 

«دیگران»!

راستش را بخواهید٬ اولش جا خوردم از این که چرا کلمه ای آن قدر رسمی را به کار برده. اما خوب که فکرش را کردم٬ دیدم بچه حق دارد دمغ و افسرده باشد. دارد به زبان بی زبانی بهم می فهماند از این همه نارفیقی متحیر است. از غریبه فرض شدن دلخور است. که نمی گوید سنگ شان را نمی دهند به بقیه و عوضش می گوید سنگ شان را نمی دهند به دیگران. تا بهم بفهماند از دید بعضی از بچه ها او «دیگر» است نه یکی از خودشان. و دارد از یک جور نابرابری شکوِه می کند که بنظرش درست نیست و می خواهد بهم بفهماند اگر می بازد٬ مال این نیست که استحقاقش را ندارد بلکه مال این است که امکانات برابری ندارد.

گرفتمش توی بغلم و خیلی محکم به خودم فشارش دادم. و همان طور که توی بغلم بود٬ سرش را بوسیدم و بهش گفتم: غصه نخور خوشگلم. همین جمعه می ریم کوه. هرچی که دلت بخواد٬ سنگای صاف پیدا می کنیم.... فقط به یه شرط.

پرسید: چه شرطی؟

گفتم: به شرط این که به هر کدوم از بچه های کلاس تون یه دونه از اون سنگارو هدیه بدی. نترسی از اینکه یه وَخ خودت ببازی.

گفت: باشه.

گفتم: قول؟

انگشت کوچکش را از زیر حلقه ی دست هایم که هنوز دور تنش حلقه بودند آورد بیرون و گرفت طرفم. من هم انگشت کوچکم را قلاب کردم به انگشتش و دوباره بوسیدمش. آن وقت بلند شدیم٬ خودمان را تکاندیم و بعد ِ خداحافظی٬ هر کدام مان راه افتادیم سمتی که باید می رفتیم. او طرف خانه و من طرف کافه که٬ لابد در مدتی که نبودم سفارش خیلی ها روی دست صفورا مانده بود.

توی چند قدمی که تا کافه راه بود٬ با خودم فکر کردم که چقدر بد است که آدم باید همیشه سنگ صاف خودش را داشته باشد. و هیچ کس نباشد سنگ صافش را به آدم قرض بدهد. از ترس این که مبادا یک وقت خودش ببازد.

قسمتی از کتاب کافه پیانو

نویسنده: فرهاد جعفری

انتشارات: نشر چشمه

پ.ن اول: خیلی سعی کردم که شبیه به نگارش خود کتاب بنویسم. اما متاسفانه چون صفحه کلیدم "نیم فاصله" نداره٬ میسر نشد.

پ.ن دوم: از نوشتن قسمتی از کتاب هم کلی لذت بردم. فکرشو بکنید چه لذتی داشت خوندنش ...

پ.ن سوم: یادم رفت!! فکر می کنم میام می نویسم ...

 

نوشته شده در ساعت توسط سحر السادات مجاب|

آدم های ساده را دوست دارم

همان ها که بدی هیچکس را باور ندارند

همان ها که برای همه لبخند دارند

همان ها که همیشه هستند

برای همه هستند

آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد

عمرشان کوتاه است !

بس که هرکسی که از راه می رسد یا ازشان سوء استفاده می کند یا زمینشان می زند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.

آدمهای ساده را دوست دارم

بوی ناب "آدمیت" می دهند

 "دکتر شریعتی"

نوشته شده در ساعت توسط سحر السادات مجاب|

 

 

آخرش این خجالتی بودن ما کار دستمان داد

تصور خودم در کنار افرادی که فقط اسمشان را شنیده بودم  "اندکی" خیلی سخت بود

اما با یک دعوت ساده ی لیلی ... 

و تماس جناب داوودی٬

چشم باز کرده، دیدم در تله سیژ هستم و برف و باد شدید امعا و احشاء ام را به لرزه افکنده (!)

راه بازگشتی هم نبود. تله سیژ با آن حوصله ای که داشت بالاخره ما را به آن بالا رسانید

البته این سرما فقط شامل حال من نبود

پس از اندکی تفکر، به خویشتن گفتمی بگذار خبری از همرهان بیچاره ام بگیرم.

سر را به عقب برگردانده و به دو کابین قبل تر که برادر گرام در آن مچاله شده بود و چپ چپ نگاهمان میکرد (نگاه چپ چپ را خوب می شناسم!!) و گفتم: چطـــــــوری داداااااااااااش ؟

او نیز مکثی نموده و با طمانینه گفت: خفه شو !

آنجا عمق فاجعه را درک کردم !

شهر بزرگ تهران، آن سرمای شدید، من و مادر و برادر آواره، قرار با افرادی که هیچ شناختی رویشان نداشتم

دوست نداشتم خاطره ای بد، من، در ذهن همرهان بنگارمی

اما ... دیگر برای پشیمانی جایی نداشتم.

پس از کمی پیاده روی و پرس و جو به محل کاف ِ کوه رسیدیم.

نمی خواهم خاطره نویسی ام طولانی و خسته کننده شود

دوست دارم برداشتم را و خصوصیت بارز هر شخصی را بنویسم:

آقایان:

فرشید داوودی: با زبان طنزش و چشمان زیبایش ...

عباس ثابتیان: با آن لهجه ی غلیظ تهرانی که اولش فکر کردم یه خورده ... اما بعد دیدم نه!

(من دیگر جرئت ابراز ندارم. همان گاف هایی که 5 شنبه دادم برای یک عمر بس بود)

آخرش نفهمیدیم داستان اتومبیل ها و خانه و راه رو های یک ربع ساعتی و پر های طاووس و ... !! واقعی بود یا ...

فرامرز نصیری: که برای هر واژه ای داستان و خاطره ای داشت. غیر از واژه ی حیا که این خلا را شخصی برایشان پر نمود.

احسان بشیر گنجی: سادگی، سنگینی طبع و البته افتادگی بسیارش وی را دوست داشتنی جلوه می داد.

حمید رضا یادگار: که خیلی خجالتی تر از من بود و من از وبلاگش او را شخصی شیطان و بذله گو می پنداشتم.

مهدی فرهادی: که تاکید داشت وقتی حرفی برای گفتن داشتی حرف بزن!

یوسف سوری نیا: غارنوردی با لهجه ی شیرین کرمانشاهی ...

پرویز ستوده شایق: چشم های مهربانش همراه با لب هایش می خندید. شاید هم بیشتر حتی !

هادی پیروز حمیدی: تواضع خاصی داشت.

امیر حسین ناظمی: قساوت ... شقاوت ... خون از دماغش می چکید !!

سید کاظم شمس خو: افتاده و بسیار صمیمی

خانم ها:

فرشته احمدیان فر: هرچه از مهربانی اش بگویم کم گفته ام. در ذهنم از ایشان یک مادر مهربون و خنده رو نقش بسته. ناگفته نمونه که اگر یه خرده دیگه اصرار میکرد٬ به جون خودم قرارمون رو با فامیلمون کنسل میکردم و شب میرفتیم خونه شون.

ماهزاده نجار: ساده... صمیمی.. دوست داشتنی ...

پرستو ابریشمی: چون معلمی که سکان هدایت بر عهده میگیره. خیلی منضبط و سنگین. و البته مهربون

مهناز رستگار: خیلی کم صحبت و با اعتماد بنفس. خانم !

الهام: دیر اومدن چیزی نفهمیدم. خنده روی بودن و عجله داشتنش در ذهنم نقش بسته

و زوج دوست داشتنی کافه کوه، آرزو خانم و آقا مهدی که عشق در رفتارشان ملموس بود

پی نوشت ها:

اول. آنقدر دیدار دوستان برام جذاب بود که هدف از تشکیل کافه کوه رفت تو حاشیه. پیشنهاد من این است که وبلاگی ساخته شود و برای موضوع جلسه هر ماه پیشنهاداتی نوشته شده و رای گیری انجام گیرد.

دوم. تاخیر ها اگر نبود خیلی بهتر میشد.

سوم. ما فقط 4 عدد گلوله برفی پرتاب کردیم که فقط یکی به هدف خورد. با قساوت تمام سر من میهمان را در برف فرو کردید که میزان صمیمیت را نشان بدهید ؟

نگفتید این دخترک خجالتی ممکن است ماه بعد با اسلحه به کافه بیاید ؟

خودتان خواستید !

چهارم. ما خیلی ارادت داریم خدمت آقا فرشید. با نوشته هایتان بین ما تفرقه میندازید. زشته !

پنجم. دوست عزیز نادیده ام که سعادت ما را یارا نبود از برای دیدار ... لیلی خانم! تسلیت ... ما را در غم خود شریک بدان ...

و باز هم چهارم. علاقه ای شدید به آقا فرشید مهربون پیدا کرده ایم. از شخصیت متفاوت آقا فرشید باید پستی جدا نوشت. من ورای لبهای خندان چیزهایی دیده ام ...

در آخر:

کافه کوه هم بذله گویی ها و کل کل های فرشید خان و کلاغ ها و جوراب های آرام کوه را می خواهد، هم هدفمندی پرستو را، هم شیطنت های آرزو را، هم لیلی را، حتی اشتیاق محمد تهرانی را و شاید من را ...

خوش حالم از دیدارتان.

 

اینجانب پذیرای هر نقد و پیشنهادی بصورت مستقیم و غیر مستقیم هستم.

 

 

نوشته شده در ساعت توسط سحر السادات مجاب|

پدرش هدیه شو داد به دستش

بهش گفت: برات آرزوی خوشبختی دارم دخترم.

دختر رفت توی بغل باباش و زار زار گریه کرد ...

صدای بالا کشیدن بینی ها از گوشه و کنار سالن می اومد

بعد از کلی شادی و ماشین سواری و آتیش بازی و ... سکوتی به سالن حاکم شد که هیچ کس دلش نمی خواست اون سکوتو بشکنه !

عجز دختر٬ هنگامی که می خواست از خونواده ش دور بشه

نگرانی بی حد و اندازه از آینده ای که توی چشماش بال بال میزد ...

و اشکایی که بزور میخواستند از کاسه ی چشماش رها بشند ...

اینا رو هر کسی نمی فهمه

فقط باید ازدواج کرده باشی و شب عروسیت باشه و همه بیان برای خداحافظی تا ببینی یه دفعه چقدر دنیات عوض میشه!

صدایی از پدرش نمی اومد! فقط شونه هاش تکون میخورد.

شونه های ظریف عروس خانم هم همینطور. دلتو به لرزه در می آورد !

پدرش گفت: خداحافظ

و سریع از پله های خونه به سمت درب کوچه سرازیر شد

...

پ.ن اول: پیوندت مبارک مریمم

پ.ن دوم: نقطه ضعف آدما دین و اعتقاداتشونه. اگر خواستی کسی رو خراب کنی از این راه وارد شو ! ...

 

نوشته شده در ساعت توسط سحر السادات مجاب|

یه سوال برام پیش اومده:

 

(( آیا همون قدر که بعضی از دیگران برای من غیر قابل تحملند٬ من هم برای دیگران غیر قابل تحمل هستم ؟ ))

 

پ.ن: ...

نوشته شده در ساعت توسط سحر السادات مجاب|

 
اين يک تست روانشناسي است که توسط زيگموند فرويد طراحي شده
فرض کنيد که در خانه هستيد و پنج اتفاق زير همزمان پيش مياد.
1- تلفن زنگ ميزنه
2- بچه تان گريه ميکنه
3-يکي داره در خونه رو مي زنه و صداتون ميکنه
4- لباس ها را بيرون روي طناب پين کرده ايد و بارون ميگيره
5- شير آب رو در آشپز خانه باز گذاشتيد و آب داره سر ريز ميشه
خب حالا با اين وضعيت شما به ترتيب کدوم کارها رو انجام ميديد؟ يعني از شماره ي 1 تا 5 رو با چه اولويتي انجام ميديد؟
اولويت هاي خودتونو تعيين کنيد و براي تحليلش ادامه مطلب رو ببينيد.
 
 

ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت توسط سحر السادات مجاب|

با یه احساس خوب پا میشی میری فیزیو تراپی

به به ! همه هم که خوش اخلاقند

اونجا هم یه آشنا میبینی که چند روز پیش خونشون بودی و کلی بریز بپاش کردید و ...

اوه اوه به شوخی و خنده حالتو میگیره و البته وعده ی یه مهمونیه دیگه رو بهت میده.

تو هم سعی میکنی همون احساس خوبی که داری رو حفظ کنی.

دستگاه لرزشی که همه ش قلقلکت میده روی زانوته

چشماتو بستی

داری به یه خاطره ی خوب فکر می کنی و لبخند روی لباته ...

صدای جیغ هایی بلند میشه

روانتو بهم میریزه

یه خانومه سن بالا که چند وقت پیش تصادف کرده. مدت زیادی پاش توی آتل بوده و حالا زانوش خشک شده و خم نمیشه

امروز تونستند تا ۹۰ درجه خمش کنند و اون بنده ی خدا فقط آه و ناله و دادو فریاد می کرد ...

تموم حس خوبت از یادت میره

برای اون بنده خدا اشک توی چشمات جمع میشه و میری ساعت فیزیو تراپیت رو  عوض میکنی تا بیشتر از این شاهد درد کشیدناش نباشی ...

* زودرنج - حساس - احساساتی. اینا خصوصیات منه و همیشه از این ناحیه ضربه دیدم.

اما دیگه قراره ضربه نخورم ! ...

با خودم عهد کردم ...

 

نوشته شده در ساعت توسط سحر السادات مجاب|

خدایا !

چقدر خوب می شد اگر هر آدمی که آفریدی برای خودش یک دنیا می داشت.

توی آن دنیا تنها زندگی می کرد.

با هیچ کسی دیگر هم رابطه نداشت.

خودش با خودش زندگی می کرد !

هر بلایی هم که میخواستی بر او نازل کنی و هر رحمتی نیز که بر او میخواستی نازل می کردی

کسی دیگر نمی دید.

و خودش بود و خودش!

الان هم هر کس بخواهد می تواند برای خودش دنیایی داشته باشد.

اما تداخل دارد.

این تاثیراتی که برجا می ماند

این احساس ها

این افعال

این ...

واقعا چرا ؟

خدایا !

با ما چه کردی ؟

ما با خود چه کردیم ؟!

هیچ از خودت پرسیدی که چرا ؟!

این که مهربان ترینی و ... که نشد دلیل !

چرا ؟

جواب مرا بده

چرا دنیا را آفریدی ؟

اگر بگویم می خواستی خودت را نشان ما بدهی که کوچکت کرده ام !
مختص تو بزرگیست

پس چرا ؟

نیاز داشتی که ما تو را بشناسیم؟

و مهربانیت را ؟

تو٬ به ما نیاز داشتی؟

اینگونه باور کنم؟

خدایا !

دوست ندارم حداقل تو را ناقص بیابم

اما جواب سوالات من چه می شود ؟

 


  { انّی جاعلٌ فی الأرض خلیفه }

بقره - ۳۰

ممنون خدا جون!

خیلی حال دادی!

لطفا جواب بقیه ی سوالامو هم همینطوری بهم بده!

میدونی که کاسه ی صبر من چقدر کوچیکه !

 

نوشته شده در ساعت توسط سحر السادات مجاب|

داستان فرعون و شیطان

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد.
روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت
اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.
 فرعون یک روز از او فرصت گرفت.
شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که
ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.
فرعون پرسید کیستی؟
ناگهان دید که شیطان وارد شد.
شیطان گفت
خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست.
سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد.
بعد خطاب به فرعون گفت
من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم
آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟
 پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت
چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی.
شیطان پاسخ داد
زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.

داستان زاهد:

زاهدی گوید جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد:
اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد.
او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی.
گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای؟
کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت : تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد.
گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.
گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

پ.ن: حقیقی یا ساختگی بودن این داستان ها رو اطلاع ندارم. اما خوشم اومد ازشون.


 

نوشته شده در ساعت توسط سحر السادات مجاب|

 

حرف های کوتاه و شاید هم بلند بعضی آدم ها چه شناس و چه ناشناس را در زندگی دخیل و بعنوان یک نشانه یا تلنگر٬ مهم میدانم.

خانمی همسفرم بود در راه برگشت از دانشگاه. حرف های زیادی گفت. اما یک جمله ای در ذهن من ماند و  چون آونگ ضربه بر ذهنم می زند.

" خیلی کم شده اند٬ آدمهایی که به دیگران کمک می کنند. چه مادی٬ چه معنوی "

***

سعی می کردم که لج بازی نکنم. و بسیار ناموفق بوده ام.

سعی می کردم که قضاوت نکنم. و بسیار ناموفق بوده ام.

استاد شیمی پیش دانشگاهی قانون لوشاتلیه را به لج بازیه زنان تشبیه میکرد. جبهه می گرفتیم و البته می خندیدیم و در نهایت جدی نمی گرفتیم.

برای خودم قانون گذاشتم که برای کسی ارزش قائل شوم که برایم ارزش قائل می شود.

اما این راه پیشرفت نبود.

بلد نبودم ببخشم. بلد نبودم نادیده بگیرم. بلد نبودم بزرگ باشم.

الان هم ندارم. هیچ کدام را

تمام تلاشم این روز ها این شده که خود را ... نفْسم را ... و بطور کل هیچ چیز را نبینم.

نه ادعایی داشته باشم و نه قضاوتی بکنم.

نه انتظاری از کسی داشته باشم و نه به کسی که برایش ارزشی ندارم بی احترامی کنم.

***

گفت مظلوم نمایی میکنی.

گفت تو هیچ دست گیره ای نداری. هیچ تسلطی نداری بر زندگی ات. همیشه باید برای خودت پلی پنهان داشته باشی. پلی که بتوانی به آن تکیه کنی٬ آن هنگام که دستت را رها میکنند.

گفت بلد نیستی بازی کنی. دیگران خوب بلدند. بازی می کنند. و تو بازنده ای. محکومی که یا تحمل کنی و یا یاد بگیری چگونه بازی کنی

باید بازیگر باشی تا بتوانی زندگی کنی٬ آنگونه که می خواهی ...

اما من از بازی متنفرم. دوست دارم بازنده باشم اما بازی نکنم.

دارم سعی میکنم روش زندگی ام را عوض کنم. چقدر موفق می شوم را نمی دانم.

دوست دارم تلاشم را ببینم. دوست دارم تغییرم را ببینم.

و این روح را که اینقدر وابسته شده به تعلقات دنیایی .... دوست دارم رام کنم این تعلقات را ...

***

گفت: تو مانند آن شخصی هستی که میخواهد مادرش را پیاده به کربلا بفرستد 

هنوز نمیفهمم این جمله یعنی چه. اما در رابطه با این جمله احساس ناراحتی دارم.

...

نوشته شده در ساعت توسط سحر السادات مجاب|


آخرين مطالب
» بن سای (Bon Sai)
» کسری از ثانیه !
» بزدل
» میش پرور (برنجه)
» دوچرخه و گلف(!)
» نا گه اجل از کمین بر آید که منم ...
» Bold ...
» کافه سوم از نوع کوهی
» بیش فعال
» عشق کثیف

Design By : Pichak